| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « خرداد | ||||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | ||
- ۰۳ شهریور ۱۳۹۷ ساعت درج خبر:۴:۴۰
- بدون دیدگاه
عصر غمانگیزی است کنار نبودنت لنگر انداختهام و لیوان خالیات را سر میکشم. هنوز هم تلخ است طنابی که پاره شد و طوفانی که تو را برد چه شناورهایی که هر روز میآیند و تو را با خود نمیآورند! تاریکی وجودم را تسخیر میکند روسری مشکیم با خالهای زرافهای یادت هست؟ تولدم بود و دوباره تا صبح خاطرهها را بر لیوان خالی میپاشم! کاش میتوانستم هرصبح پنجره ی دلتنگیهایم راقفل کنم. پشت کوچه ی دلواپسی هایم، پیراهن بیخیالی کودکیم را برتن کنم. همان انگشتر که تاوانش سیلی بود راجلوی پایت پرت کنم. کاش من هم مرد بودم. مرد که باشی کسی نمیداند خاطرخواه شده ای. خسته ام ازاینهمه زنانگی ها و دوست داشتن هایشان امپراطور سرزمین فتح نشده ام، آرمیده ای. دراین حوالی، اما چقدر زود. برگهای ناتمامت، راخواهم نوشت. برآب، باد ، سنگ، کلوخ، وبر همه ی انچه یادتورا زنده میکند. آی غریبه کمی محتاط تر پیش بیا مبادا خاطرش خدشه بردارد. آرامتر…. امپراطور من، بیدار است. همینجاست.
دیدگاه ها