| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « خرداد | ||||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | ||
- ۲۲ مرداد ۱۳۹۷ ساعت درج خبر:۷:۱۴
- بدون دیدگاه
همان مردی که عمری میشکستی هی وقارش را قلم برداشته تا پس بگیرد اعتبارش را زمانی فکر می کردی که خواهد مُرد، اما او… بنا دارد که بعد از این ببینی اقتدارش را تو می گفتی که او رفتن نمی داند ولی حالا تماشا کن قدم های بلند و استوارش را به حکم عقل و دل باهم تمام عمربعد از این خودش در دست می گیرد زمام اختیارش را اگرچه درد دارد قلب او از غصه ها اما کماکان دوست دارد درد های ریشه دارش را همان مردی که می گفتی تمام عمر می بازد ببین بر سینه اش حالا مدال افتخارش را هر دفعه از یک ارتفاع پست می افتم وقتی که در کنج اتاقم مست می افتم در حالت دیوانگی آواز می خوانم گاهی که گیر کوچه ای بن بست می افتم این زخم های رویِ پیشانیم عادی نیست هر بار انگاری بدون دست می افتم اصلا زمین خوردن برای من شده عادت حتی زمانی که حواسم هست می افتم دارم تماشا می کنم افتادن خود را حالا فقط با ضربهیِ یک شست می افتم پرواز را در باورم دارم ولی انگار… هر گاه تیری از کمانی جَست می افتم حالا که شکستم به کسی ربط ندارد از پای نشستم به کسی ربط ندارد دینداری تان حال مرا سخت گرفته من باده پرستم به کسی ربط ندارد هشیاری دیروز مرا هیچ گرفتید امروز که مستم به کسی ربط ندارد حالا که به دنیای پر از کینه و نیرنگ امید نبستم به کسی ربط ندارد دیوانه و شوریده و ویرانه نشینم من هرچه که هستم به کسی ربط ندارد من که مشغول خودم بودم و دنیای خودم می نوشتم غزل از حسرت و رویای خودم من که با یک بغل از شعرسپیدم هرشب می نشستم تک و تنها لب دریای خودم به غم انگیز ترین حالت یک مرد قسم شاد بودم به خدا با خود ِ تنهای خودم بی خبر از خطر و زخم زمین می خوردم فارغ از درد و غم و وحشت فردای خودم من به مغرور ترین حالت ممکن شاید نوکر و بنده ی خود بودم و آقای خودم ناگهان خنده ی تو ذهن مرا ریخت به هم بعد من ماندم و این شوق تمنای خودم تا که کار من و این شعر به اینجا نرسد قفل و زنجیر زدم بردل و برپای خودم من به دلخواه ِخودم حکم به مرگم دادم خونم امروز حلال است، به فتوای خودم
دیدگاه ها