| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « خرداد | ||||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | ||
- ۰۳ مرداد ۱۳۹۷ ساعت درج خبر:۶:۱۱
- بدون دیدگاه
در حفره ای بودیم مثل چیزی که کسی نمی داند در زندگیَش بوده یا در ذهنش از این فراتر هم می تواند برود که جایی خوابیده باشیم و به سقف فشار بیاوریم آنقدر که زمین دهان باز کندُ بیرون بیاییم و سالها با هزار دست انتظار باران و پرنده را بکشیم و از این هم فراتر که یکجا بایستیم و قدم بزنیم آنقدر که هوا سنگین شود زیر گامهایمان و بالا برویم و باران را بتوانیم در زیر پلک های ابر ببینیم و فراتر که سیاهچاله ای گیرمان بیاید برای حرف زدن که انتظار هیچ چیز را نکشیم و هیچ نباشد جز سیاهی و فکر: که بخواهند فکر کنند زیباییت می تواند تأثیری در ماندنم داشته باشد فقط هنگام خواب پنجرهای باز کنیم رو به طیف های آبی آسمان و از دوست داشتنمان هم هیچ نگوییم تنها با چیزی که پشت حنجرهام را گرفته است بگویم: با هزار دست می خواهمت و تو پرنده شوی که مینشیند روی دست های درخت با هزار چشم می خواهمت و تو ستاره شوی که در چشم بهم زدنی میپرد در طیف های آبی آسمان به هزار گونه و باران را بُگذاریم اگر بخوابد روی گونه های درخت حافظه اش پُر میشود از فکر های سبز . خوابهایمان را قطره قطره در رودخانه انداختیم روزی که باران از شانه های رود حلّه بالا می رفت و بوشهر بقایای کشتی رافائل را زیر مردمک هایش پنهان می کرد فصل سرما بود و گذاشتیم آب پله پله از خوابهایمان بالا برود آنقدر که اگر در لایه های زیرینش رودخانه های فصلی فوران کرده باشند ما از دره های فراوانش بُگذریم و در دشت های حاصلخیزش جوانه دهیم بعد چیزی برای پنهان کردن نداشتیم و گذاشتیم آب پله پله از خوابهایمان پایین برود. “کریم بهادر”
دیدگاه ها