| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « خرداد | ||||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | ||
- ۲۱ تیر ۱۳۹۷ ساعت درج خبر:۷:۴۷
- بدون دیدگاه
الو! الو! ایران! زنگ زدم بگویم قرص خوابهایت نیست زنگ زدم بگویم انفجارِ اناری بود به صورتام سیلییی که خورد نترس عزیزم همیشه کاکلام لانهی بدبیاری نیست احضار میکنم به وقتِکجفهمیِ بادها و من نمیدانستم قسم خورد قسم خورد کسانی در او به صلح رسیدهاند و ساعتها از شورشیاناش گذشته است اما گرگها در من خوابیده بودند من را برداشتم در سکانس سیل بگذارم دربهدری سیلییی به صورتام نواخت هوا را درید، نقشها را بُر زد نقشی به من بده که با هرزهگی لجام افتاده باشد ایران من! گوش به حرفهای من حرفهای همیشگی نیست همهی پرندگانیست که در پارک شهرِ تو سیاه پرواز میکنند باد به صرافت و صلح به سرفه میافتد ایران من! میخواستم بگویم سلولهای مغز من لانهی چند گرگ بود شلیک کردم شلیک کردم به گرگ نیم آن خونی شد پاشید به هوا نیم دیگرش زنده در آغوشام خندید میخواهم به تو بگویم تو را ویرانه میخواهند و ساعتها از شورشیانات گذشته است و من ماندهام چهگونه برگردم از پارک شهر ایران! قرصها را خریدهام گوشی را بردار عزیزکم! شاید برای همیشه زبانام لال شده باشد ایران! آی ایران! گوشی را بردار! شاید دلفینی باشد در دوردست روز را تکه تکه میکند میتوانی پشت به دیوار انگار بر کنارِ ساحل اسب آبیات را تا ابرها برانی عکسی که دیوار را کنار میزند دری که بیدیوار میخندد و دایرهیی که دلفینی از آن میگذرد خونِ بانشاطِ دریا ساحلِ ناپیدا من! همان قایقی که میخواستی میخواهم با دلفینها تا چند دقیقهی دیگر از ابرها فروپاشیده باشم و ماهیها بر گوشتِ تازهام سفره انداخته باشند من! که پشت به دیوار روز را تکه تکه میکشم بر ساحل باز هم این ساعت ِ نیامده رفته تا دیروقت با تو که بگو چند میآید کی؟ کجا؟ چگونه؟ با کلمه کلمه که مینوشند خون مرا با پر که میکشم پرواز با گیجی روز که میبردم باد دَمْ رَمْ راهْ رها میبردم تا میبردم با تو که میکُشدم ناز که میکُشدم تا بیاید ساعت ِ رفته آه از این نقطه که میبرد آب که میبرد رو که میبرد خیسِ خیس مرا آه از این نقطه که شلیک میشد اگر رو به تو اگر رو به من من و آنگاه من بینقطه بی حرف تمام. وقتش رسیده که فردا شده باشم فکر به تو مرا در پیراهنم چل تیکه میکند فکر به وقتِ با فکر به وقتِ به همین امروز گذشته را سوراخ سوراخ کرده فکر به وقتِ از وقتی که خط کشیده دایره شده باشم عین فریاد در انقلاب آی پایان نامه میفروشم کار من این است ناگهان میفروشم برای تو بیکاری من این است کار به وقتِ را کار به وقتِ برای دارم با قیمتِ مناسب هر چه که بخواهید شما صرف میکنم احوالِ ماضی و مضارعِ افعال فعل به وقتِ وقت من منم این میمِ لعنتی دست به کارِ تصرفِ من و دست به کارِ تصرفِ ما تا فعلِ شما چه باشد فعل به وقتِ پس فعل به وقتِ تا فعل به وقتِ من و شما و هر کسی که هست از تو برمیگردم سر از مردمکهایم درآورده باشی یا نه نمای بازِ خندههایت را بسته میمانم اشکهای من فکر میکنند به تقابلِ چیزی بر دیوار قالیِ خوابآلود زنِ نخنما که میآید و میرود ثانیهها را به بعد پرتاب میکند خوانندهییست که تار برمیدارد تاب میدهد تار میبیند چه میشد اگر تارهای صوتیاش را تاب میداد و دیوانگی ریشههایش را در او میبافت نشت دقیقه به دقیقه در پایِ دار ریشهها را بافته بارها ریشریش شده، پاک شده ریشهها، مادر، پدر از شناسنامهی او دوباره با ثانیهها میرود رقاصهییست با آهنگِ النگوهایش شهوت میریزد از مردمکانِ آبادی با تپشها با خواهشها برمیگردم از جنون و ریشهها از یاختههایم که نمای بازشان زیرِ دارِ قالی به قتل میرسند به خط که میشوند مورچهها چند خط از روی مانتوی من بشکاف ردی از نقطهها پیچیده بر من بردار! میروم آهنگِ کندِ حلزون را دور بیندازم خودم باشم در نواحیِ خودم پیش و پسام نه اسبی نه درشکه نه آهنگ انتظار موبایلی پیش و پسام قطاری از مورچهها برمیگردم به خطالرأس استوا همدیگر را میبوسند از عریانیام میگذرند تا ناف تا قوزک پا رفتن بر ماسهها را مینویسم مینویسم مانتوی آبیام از رفتنشان سیاه زد حالا به خط شدهاند مورچهها مورچههای پارسال مورچههای امسال باد که میوزد منم خوراک آبزیان. باران که میزند منم سقفی برای اهرام. از دلتایی به دلتای دیگر میخزم و روز بلندم – عریان و فلسکشان – سطح سنگ را میغلتد. نشای خونم چند بار تو را برگردانَد؟ کتیبهها دور میزنم تا سطحی شوم برای خزیدنات که برداشته فکرهای ما را و حرفها و هفتهها دیگر برنمیگردد به عریانی. در نگاهات برج میلاد سر برافراشته بود و میدان آزادی. خزیدم به سمت خودم فوت کردم فوت کردم: نگاه تو را و نگاهام را برای همیشه. آفاق شوهانی
دیدگاه ها