| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « خرداد | ||||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | ||
- ۲۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت درج خبر:۱۴:۵۰
- بدون دیدگاه
آمدم باز به میهمانی این پاییزت شده ام ازنفس عطر غزل لبریزت شب چو.شیرین بنگاری قلم فرهادت ! می کشانم گل دنیا به تن تبریزت ! آن قدر هجر سرایم به شب فاصله ات تا به لب آورم آن غنچه ی شبنم خیزت گندم عشق بپاشم به کویر دل تو ! و بکارم همه را در تن حاصل خیزت نکنی جلوه به شب های پر از خاطره ام! چه کنم با تو و.با خشم پر از چنگیزت! شعر هر چند.بگویم نشوم شاعر تو شعر می نوشم از آن چشم طرب انگیزت! بسکه بی رحم ومروت شده ای بر جانم! لنگ تیمور تو گشتم و نگاه تیزت ! میزنی گردن عشقم که پر از شمشیری! می شوم باز اسیر نگه خونریزت ! گر چه هر بار به نوعی تو.شکستم دادی! باز لشکر بکشم بر تن کافر خیزت! هی تو می رانی ام از کوی پر از شیطانت! میدوم باز به دنبال سم شبدیزت ! بیستونم که پراز تیشه ی فرهاد شدم تا خمار شب تو پر شود از پرویزت ! با بارش باران نگاهت بشکفت به قلبم گل امید سرشار شدم از نفس صبح وقتی به دلم عشق تو رویید! دستان پر از عاطفه ام دوش ، از دشت ستاره ها تو را چید! تا گیسوی شب شود معطر ! هر دم ز گل چشم تو بویید! یک دم که نگاهم به تو افتاد لرزید دلم چون بدن بید! دیدم که تویی ماه بلندم ! اندیشه به یک لحظه بسنجید! مهتاب بزد چشمک ریزی ! در من بدوید دختر خورشید زهره بزد آهسته به چنگش در من گل احساس بخندید شب بود و سکوت بودو مستی مهتاب درون من بتابید آن شب چه شکوه تازه ای داشت! افسوس مرا هیچ نفهمید! احساس شکفتن به دلم ماند! وقتی که سحر نور بزایید! یاقوت لبت بر دل من شور بریزد! صد باده شراب خوش انگور بریزد! در باغ وجودت که هوای ملکوتست از هر نفست نغمه ی ماهور بریزد! گل کرده نگاهم به شب مست نگاهت از چشم سیاهت شب دیجور بریزد! حکم دل من دست تو افتاده عزیزم گشنیز دلم در شب تو سور بریزد! من شاه گدایم به سر کوی تو اما… در بزم تو هر شب گل پاسور بریزد! آن زلف چلیپا که شده رهزن دینم! صد گونه به صید دل من تور بریزد من مرغ شبم نغمه و آواز سکوتم در باغ تو گر شور به تنبور بریزد! رسم تو جفا باشد و من جز تو نخواهم گر دور و برم دست فلک حور بریزد بعد از تو دلم با دگران گشت غریبه! از قاب نگاهش همه را دور بریزد من از افیون زهرآگین این افکار می ترسم! من از آوارگی در پشت این دیوار می ترسم! من از پس لرزه های بدتر از لرزیدن دیشب! که فکرم را کند در شهرمان بیمار می ترسم! من از خون و تفنگ و جنگ باکم نیست! ولی از پوچی اندیشه ام بسیار می ترسم!…… مرا از مردم کافر و بی ایمان هراسی نیست! من از زهد و ریای زاهد دیندار می ترسم زبان را گرچه بستم و پراز دیوار زندانم! ولی از جوهر پر رنگ این خودکار می ترسم! …………… شب است و شعر میبارد غم انگیز! شده رنگ رخم همرنگ پاییز ! به ره ماندم شدم چشم انتظارت ز شوقت گشته ام از شعر لبریز ! چنان خونین شده چشم سیاهم که گویا آمده از جنگ چنگیز ! خیالت میدود هرشب به خوابم مثال خسرویی با اسب شبدیز ! نشستم لحظه ها را بر شمردم ! به جرم یک دل پاک وفا خیز ! برو ای یار نا همراه که چشمت به جانم میزند خنجر بسی تیز ! نمی خواهم دگر من خاطرت را به چشم خاطرم دیگر میاویز ! برو جایی که مهری در تو باشد خیالت نیست دیگر فتنه انگیز ! من و دل و سکوت باهم شکستیم بیا رد شو برو ! با فصل پاییز ! خیالی تشنه ام کرده به رویت سرابی تو دلم در جست و جویت عقاب چشم با چنگال مژگان نشسته بر شب آشفته مویت ملیح و گرم می خندد نگاهت عقابم بال و پر ریزد به کویت ! همان یاس پر از احساس باغی که شبنم می چکد از گفت وگویت شراب کفر می ریزی به جانم سمند دل کشانم بر سبویت دل دریایی ام شد قطره ای خرد مرا برده قشنگ آن آب رویت ! هزاران گل شده در تو شکوفا! ولی زیباتر از گل خلق و خویت! گرچه دورم از نگاهت غرق دریای توام در شب بی تاب دل مست تماشای توام بی حضورت گم شدم درجنگل سرد سکوت! در هیاهوی سکوتم غرق رؤیای توام دل به تو دادم و بی دل می گریزم از خودم! از نظرها گر نهانم گرم پیدای توام! گر شوی سیمرغ عطار و به قافم برکشی هدهدی سرگشته در شوق تمنای توام مستم از عشقت سراپا شعله های سرکشم گر خموشم در خودم فریاد دنیای توام می کنم در وادی آوارگی مشق سکوت یوسف مصرم که در کنعان شیدای توام صد غزل می ریزم اندر قاب چشم عاطفه نت به نت موسیقی ناب اوستای توام من همان مرغ نوا خوانم غزل نوشیده ام شمع خاموشی به بزم شوق یلدای توام شعربزم دیگرانی آفت جان منی! پرده ی جان را دریدی شوق رسوای توام گر نهان گشتی نرفتی لحظه ای از خاطرم تا ابد من نیستم اما پراز جای توام! چشم میدوزم به راهت در شب پرفاصله! دور می گردم ولی لبریز سودای توام! ساقیا پیمانه را پر کن که امشب کافرم عاشق افتاده از پایی به مینای توام من همان موسای عمرانم که فرمان می برم شعله ای سرگشته در آن طور سینای توام! نقطه نقطه جای پای عشق را بوسیده ام من همان پیر پر از صد جلوه برنای توام! تو همان شمسی که سالک کرده ای جان مرا مرشد عشق منی و مست مولای توام بسته ای جان مرا بر تار گیسوی خودت آتشم من که پراز احساس گرمای توام سوی نخلستان من ناگه چوخورشید آمدی خوب تابیدی و من هم شهد خرمای توام ! سکینه کمالی نژاد(سارا) سبک شعر = غزل
دیدگاه ها