| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « خرداد | ||||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | ||
- ۱۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت درج خبر:۱۸:۴۴
- بدون دیدگاه
رد پایی در دلم جامانده است عشق اینجا بس هویدا مانده است سرزمینی سر به تا پا نور بود آسمانش نیلی و پرشور بود رنگ چشمان عزیز زائران نیلی ازاشک است دراین کاروان من مسافر بودم و برگشته ام جای مانده این دلم سرگشته ام خاطرم درد است زخمی ازجنون شور بود و شور بود اما کنون خاطراتم زخم بردل میزند بهرماندن پای بر گِل میزند حیف اما عشق در دل ناتمام مانددل برجای انجا قدکمان سوزها درسینه دارم کاش من حرف دل را فاش گویم،فاش،من رنگ رخسارم غبار الودشد بهرعشق انجا دلم پردود شد درشبی ازخاطرات این سفر نیمه شب رفتم به جایی بیخبر باقدمهایی پراز شور و شرر وارد منزلگه خوبان شدم ناگهان ناخواسته حیران شدم رفت سویی این قدمها پشت هم تک به تک قبرشهیدان پشت هم رفتم آخر بین دو قبر شهید من نشستم اشک بسته راه دید دیدم انجا من مثنی قبر را پای برگِل دیدم و دل ابر را ابری است این اسمان چشمها میچکد تک قطره قطره اشکها باخود آوردم دل پر درد را خوااندم باز آن مثنی قبر را ناگهان دیدم که گمنام است این هان چشد این دل که در دام است این باخودم گفتم چشد این نیمه شب امدم اینجا و دل پر تاب و تب سعی بر درد دل خود داشتم پرده از راز دلم برداشتم درد و دل کردم کنار دو شهود گفتمش این نیمه شب حرف شما بامن چه بود ازچه اینجا امدم بی اختیار نیمه شب هست و دل من بیقرار بازگویید این چکارم داشتید نیمه شب من را به اینجا خواستید گرمراکاریست تعجیلم کنید دست من گیرید و تضمینم کنید حرف دل با هق هقم ادغام بود کار انها از برم ابهام بود حرف ،حرف عشق بود و شور بود جای ماند انجا ،دلم در طور بود زائری بودم به شهر پاک خون شهرشور و نور و شهر خاک و خون بادلی بشکسته من کردم سفر کاش برگردم دوباره بی خطر وقت و اوقات وداعم میرسد قعر دل هم ناله پنهان میرسد الوداع ای شهر معنا و صفا و معرفت الوداع ای شیرمردان در دفاع و در صفت شاعر: راضیه فرامرزی
دیدگاه ها