true

ویژه های خبری

true
    امروز جمعه ۵ تیر ۱۴۰۵

مادری در زیر باران فریاد می زند(۱)

ادامه مطلب:

دشتستان بزرگ- حمیدرضا نظری: اکنون ایستگاه مترو شلوغ است و دو مسافر، خسته و بغض کرده، از بیم و نگرانی می سوزند؛ کودکی از شروع احتمالی درد سینه و سرگیجه شدید و مادری از دلهره تب و لرز مجدد کودک و خارش گلو و سرفه های غیرقابل تحمل و…
بر روی سکوی ایستگاه، مسافران پنهان در پشت ماسک های رنگارنگ صورت، بدون رعایت فاصله اجتماعی در انتظار رسیدن قطار لحظه شماری می کنند… مادر به عکس بزرگ و زیبای روی دیوار ایستگاه نگاه می کند که زن و مردی با لباس های مخصوص ضدکرونا در بیرون از بخش ICU یک بیمارستان، از فرط خستگی طاقت فرسا بر روی صندلی نشسته و شانه به شانه هم به خواب عمیقی فرو رفته اند؛ یک زوج کادر پزشکی زحمتکش و از خود گذشته که روزها و هفته ها به خاطر نجات بیماران وخیم کرونایی، صبورانه، بی وقفه و با جدیت تمام تلاش کرده و در این مدت فرصت استراحت کافی نداشته و از دیدن فرزندان و عزیزان خود محروم بوده اند…
مادر با دیدن عکس ایستگاه و کوشش صادقانه دیگر پزشکان، پرستاران و کادر ایثارگر درمان و نیز نیروهای مهربان؛ کوشا، یاریگر، دلسوز و وظیفه شناس در همه نهادها و سازمان ها و ادارات خدمات رسان در سطح شهر و کشور، با امیدواری و آرامش به صورت زیبا و کوچک دخترش لبخند می زند و به یکباره او را در آغوش می گیرد :” خیلی زود خوب میشی ای شیطون بلا؛ فقط باید استراحت کنی و…”
و شروع به قلقک زیر بغل و پهلو و شکم او می کند و با صدای بلند می خندد:” نبینم دیگه ورجه وورجه کنی وروجک! وگرنه یه آشی برات بپزم که…”
دخترک در حالی که از حرف ها و عمل مادر به سر ذوق آمده، به مزاح و درجواب، انگشت سبابه اش را به سمت او می گیرد و قهقهه می زند:” دو زار بده آش، به همین خیال باش مامان خانوم؛ منم یه آتشی برات بسوزونم که…”
… از دور و از داخل تونل سیاه، صدای بوق و حرکت قطار بر ریل های آهنین به گوش می رسد و لحظاتی بعد با توقف چند ثانیه ای در ایستگاه، مسافران تلاش می کنند که زودتر راهی برای ورود به واگن ها بیابند. قبل از مادر و دختر، زنی میانسال با لباسی شیک و فاخر، با فشار جمعیت وارد واگن می شود و روی یکی از صندلی ها می نشیند. همزمان با حرکت قطار و فاصله گرفتن از ایستگاه، چشم های کنجکاو چند مسافر، زن شیک پوش را نشانه می روند. در میان مسافران، مادر سر کودک خود را به سینه می فشارد و به زن میانسال چشم می دوزد که بی توجه به او و دیگران، ماسک روی صورتش را تنظیم می کند و به کیف چرمی گران قیمت و خوش رنگش خیره می شود و با لذت آن را به سینه می فشارد. مادر که به خاطرآرزوهای شیرین اما دست نیافتنی زندگی اش دلگیر و برافروخته است، با دیدن زن خوشبخت روبروی خود، ناخواسته و با تمام وجود، آه می کشد؛ آهی که سنگین، تلخ و سوزنده است: ” من کُجا تو کُجا؟! خدا شانس بده والا! ”
در گوشه ای از واگن، دختری جوان در آرزوی آینده ای روشن و زیبا، چشم خود را می بندد و در اندیشه ای نامعلوم غرق می شود: ” یعنی میشه منم روزی…؟! ”
وسوسه ثروت نهفته در کیف زن میانسال، در وجود پسری جوان لانه می کند تا او حریصانه و با لذت و پنهانی، پس از بررسی موقعیت و شرایط لازم، در یک فرصت مناسب…
مردی شکسته و افسرده از ریزش سیل گونه و رشد قطره چکانی شاخص بورس و نابودی تمام سرمایه یک عمر زندگی اش و در اضطراب آینده مبهم خود و فرزندانش و نیز خسته از شنیدن و خواندن گفته ها و نوشته ها و وعده های بی اثر، نگاهش را از زن میانسال می گیرد و شکست خورده و با دلتنگی به میله های وسط قطار تکیه می دهد.
مردی با موی سپید، به یاد همسر از دست رفته اش، به صورت زن و لباس زیبایش نگاه می کند و سرش را به شیشه واگن تکیه می دهد و از ته دل ناله سر می دهد:” ای روزگار!…”
پدری پیر، بی توجه به مسافران حاضر در قطار، در جستجوی آرامش قلبی، دستش را روی سینه می گذارد و در سکوت لبخند می زند و زیر لب زمزمه می کند:” الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ… الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ… رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَهً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ…”
مادر به اندک مواد غذایی باقی مانده در آشپزخانه محقرش فکر می کند که با آن ها می تواند امروز هم شکم کودکش را سیرکند:” گشنه ای عزیزم؟ مادر فدات بشه! الان می رسیم خونه برات آشی می پزم که زودی خوب بشی!”

ادامه دارد…

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


ajax-loader