| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « مرداد | مهر » | |||||
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
- ۳۰ شهریور ۱۳۹۶ ساعت درج خبر:۱۷:۲۶
- بدون دیدگاه
متن ادبی می شنوی…؟ صدای زجه ها را می شنوی…؟ و نفس هایی که نای بالا آمدن ندارند… کودکی که از خستگی و ترس و وحشت، بابا گفتن در گلویش خفه می شود. دختری که از ترس تازیانه دندان های ظریفش به هم می خورد و ازتنهایی وتاریکی شب شانه هایش چو بید می لرزد… گاهی به پشت سرنگاه می کند… با لب های خشکیده از تشنگی و ترس زیر لب آرام می گوید: عمه… عمه… عمه زینب…؛ سرها به زیر است تامبادا پایشان به سنگی بخورد… سنگ ها اما نمی فهمند به پای که می خورند… شتر بی جهاز… تب سوزان… صدای قهقهه های کافرترین کافران ازاین پیروزی درظاهر… ازاین حیوانیت تمام در جنگ… از این افتخار ذلت بار در نبردی نابرابر… دست های بسته و سرهای به نیزه رفته… کهکشان به نظم آمده… ستاره های انسانیت در یک ردیف و تمام کائنات غبطه خوران بر گرد آنان… حسین علیه السلام فرمود: مبادا زینب جان با تقاضا اجر جهاد را کم کنید… صدقه گرفتن از برای ما نیست در این عزت که عزت ما در جانمان است برای اسلام و دین… ای آزاده مردان و زنان جهان خلقت : سلام بر شما در اولین شب آرامش… سلام بر شما در اولین شب انسانیت… سلام بر شما در اولین شب شرافت… سلام بر شما ای عشق های واجب …
عشق های واجب/ محسن عابدی (امید)
دیدگاه ها