true

ویژه های خبری

true
    امروز پنج شنبه ۴ تیر ۱۴۰۵

متن ادبی ازجایم برمی خیزم قبل از آنکه زیر پایم علفی سبز شود…

بلند میشوم و میروم به جایی که قدم هایم را در مسیرش با اطمینان بردارم…
امید به هیچ کرم شبتابی ندارم که ظلمت شبم را روشنی بخشد…
سیم های خاردار تردید را با سیم چین ایمان می برم…
قفسی که از طلای تعلق برای روحم ساخته اند را می شکنم…
هوای پنجاه درجه ی ظهر تابستان برازجان را در شیشه ی تنم میکنم و با خود به کویر سرد عاطفه ها میبرم…
از میان هزاران دندان چشم های دختران زیباروی…
خود را به حصار روح تو اسیر کرده ام…
اما بدان ارزان نمی فروشم…
تمام آتش لب خشکیده ام را با بوسیدن انگشت کوچکت سرد میکنم…
امید که تو گرم شوی…
و من سرمست شوم…
از جایم بر می خیزم و خود دست بکار می شوم…
خود را به مسیر نگاه نمی برم…
نگاه را به سوی خود می آورم…
انتخاب نمی شوم…
تو برگزیده می شوی…
اول روسری آبی آسمانی ات را بر می دارم تا بوی گیسوانت آتشی نهد برسینه ام…
و آنگاه لباس گل گلی ات را میخرم و تورا زاده می کنم باز از مادر…
امشب…
ظهر تابستان برازجان را به اتاق تو آورده ام…
در با تو بودن/ محسن عابدی (امید)

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


ajax-loader