| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « اسفند | اردیبهشت » | |||||
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | ||
- ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ ساعت درج خبر:۱۷:۲۶
- بدون دیدگاه
عشق وقتی ابتدای داستانم را گرفت شوق با غم دم خوری آمد نشانم را گرفت درد خوش آیند مرموزی شبیه هیچ درد سرزده بی وقفه مغز استخوانم را گرفت از نگاهش جرعه ی گیراتری می خواستم از ردیفم سر در آورد استکانم را گرفت چتر تنهایی به دستم داد و ابری محترم نم نمک بیخ گلوی آسمانم را گرفت خسته شد از من خیابانی که بر می گشتم اش رفتم و برگشتم و رفتن توانم را گرفت ساختن با سوختن گاهی تبانی می کند در غزل ردً همین حدس و گمانم را گرفت با نگاهی گرم جوش از گوشه ی چشمی سیاه شعله های آتشی دلخواه جانم را گرفت دل به دریا می توان زد عشق اگر یاری کند می توانست آری از من می توانم را گرفت من شبیه لَنج بی مُجرا و او توفان شب مبتلایی بیش که توفان سُکانم را گرفت غزل از نیمه سطر چندم بود یادم رفته این شعر از کجا مطلعش آتش گرفت و ابتدایش دود شد داشتم قد می کشیدم فکر می کردم به عشق خوب هم دقت نکردم تا کجایش دود شد سال های دوری از من زیر خاکستر نشست سطرهای روشن و درد آشنایش دود شد پرسشم بسیار اندک بود و کم پاسخ نداشت هر چه پاسخ داشت هم روی چرایش دود شد شاید این یک عاشقانه بوده توی دفترم دفتری که عشق درجغرافیایش دود شد شاید آن شب یک زمستان بوده سرد و سوت و کور یک نفردر گوشه ای از انزوایش دود شد شاید اصلا آرزوهای بلاتکلیف را… بی خیالش هر چه بوده ماجرایش دود شد آری آن شب خواب بودم غرق رویای خودم دفترم افتاد و شعری لابلایش دود شد خواب دیدم یک نفر من را به ساحل می برد روی خوابم راه رفت و رد پایش دود شد بالشم از ترس پر بود و غزل می سوخت و چشم مالاندم زمستان بود و مه آلود شد زیر خاکستر فقط یک بیت مانده بود و من این همان بیت است اگرچه قافیه نابود شد شعر باید گر بگیرد تا شبی روشن شود چشمه باید بود باید رفت باید رود شد «محمدجعفرنجدی»
دیدگاه ها