| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « اردیبهشت | تیر » | |||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | |||
| 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
| 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
| 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
| 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | |
- ۰۲ خرداد ۱۳۹۷ ساعت درج خبر:۱۱:۱۴
- بدون دیدگاه
می توانی هر چه دارم را،جهانم را بگیر از من اسم کوچکم،روحم، روانم را بگیر تلخ کامى را من از اجداد خود بردم به ارث شور باش ایلم تبارم دودمانم را بگیر هر نگاهم دفتر شعری به خون آغشته است جای لب هایم زبان بی زبانم را بگیر من خودم را در تو گم کردم نمی بینی چرا؟؟ ترک کن آیینه.. درد استخوانم را بگیر زیر پایم را گمانم ترس خالی کرده باز پله ای تا قله دارم نردبانم را بگیر غنچه ای بو کرده از نفرین خاکم گوش کن قبل پژمردن بیا..حرف دهانم را بگیر روی دستم قد یک ته استکان جان مانده است جان من با یک سلام این دفعه جانم را بگیر رفتی و شهر بعد تو بی آب و رنگ شد ترسیدم از همین و همین بی درنگ شد هر شب میان خواب به این سرنوشت زشت گفتم نمی شود تو نباشی…قشنگ….شد یک پایه رفت..کافه زمین خورد و سوخت از تاثیر عاشقانه ی پایی که لنگ شد پایش به فرش بود ،نگاهش ولی به عرش از بچگی که عاشق الاکلنگ شد من گربه بود، از سر دیواره ماه دید از خود گذشت..پله ی آخر پلنگ شد یا شاید آدمی که خودش را خودش شکست آیینه ای که بعد تو یکباره سنگ شد دریا برای رقص تو یک تُنگِ تَنگ بود شاید برای درک تو باید….نهنگ شد گل به گُل ،آینه ، اسفند، میان است چرا؟ تنبک و دایره در دست زنان است چرا؟ خواهرانم که قدافراشته با رعیتی اند خاک عالم؟نه حنا بر سرشان است چرا؟ نگرانم..نکند خواب… پس از این همه سال شب آرامش ما سوته دلان است چرا؟؟ غمش اندازه ی کوه است..نمی دانم باز دل من تنگ ترین جای جهان است چرا؟؟ من که در عصر تفنگ آمده ام راهزنی جگرم خون دو ابروی کمان است چرا؟ عشق پنهانی ما آتش خاکستر بود اشک شوق پدرم در جریان است چرا؟؟ یک نفر راست بگوید من و او؟دیگر بحث سر این نیست که او دختر خان است چرا؟ لحظه ای ناب تر از لحظه ی دیدار نبود حیف از لحظه ی دیدار که در کار نبود به تو زل می زدم آن قدر که دیوانه به آب دل آیینه اگر گرم به دیوار نبود عشق در مرکز پرگار وجود است ولی آن چه دور سر ما گشت به جز دار نبود رود اگر دست به ماندن بزند می میرد تو زدی دست به کاری که بد انگار نبود ما دو قطبیم در این دایره با هر تفسیر یار بودی تو ولی چرخ و فلک یار نبود همین سراب ، همین رو به رو به هم زده است همیشه حال مرا جست و جو به هم زده است همین که راه فرارم نمی رسد به خودم همین که “من” شده یک آرزو به هم زده است چگونه وا کنم از بند خود گره هایی که باد خاطره خوان مو به مو به هم زده است خودم همیشه سرش را گذاشت روی تنش قلم دوباره برایم گلو به هم زده است گلو به هم زده تا شعر تازه ای باشم برای گوش نفهمى که او به هم زده است بریده..خورده خودش را ، نمی شود نشنید که رود راکد این قصه بو به هم زده است به هر که از من و دریای چشم او پرسید بخند آینه اما.. بگو به هم زده است… مجتبی مرادی
دیدگاه ها