| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « مهر | آذر » | |||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | |||
| 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
| 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
| 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
| 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | ||
- ۲۸ آبان ۱۳۹۷ ساعت درج خبر:۴:۲۵
- بدون دیدگاه
اشعاری از محمد عمرانی برازجانی (متخلص به غریب) زخم بی مرهم از دوریت جان و دلم در غمنشسته بر روی چشمانم دگر یک نم نشسته احساس من با تو به غلیان آید اما در هجر تو چون زخم بی مرهم نشسته من چون نیستان بودم و با یک نگاهت آتش گرفته این نی درهم نشسته یک لحظه از فکر تو غافل نیست اینجا این عاشق پر درد بی همدم نشسته چون کشتی طوفان زده باشم ز دوری یا چون علمداری که بی پرچم نشسته از غصه ی دوری چه گویم جان جانان چون یوسفی باشم که بی محرم نشسته اینجا “غریب” دارد نشان از بی نشانی هستم چو گلبرگی که بی شبنم نشسته قدرت پرواز کاش من را قدرت پرواز بود کاش اینجا یک نفر همراز بود کاش می شد در غروب زندگی یک جهانی با دلم دمساز بود کاش در دوری و هجران تو یار صبر ما هم اندکی همساز بود کاش این آتش که بر دل می زند آتشی هم بر دل او ساز بود کاش این باران چشمان مرا او بدید و در دلش اعجاز بود کاش می شد در نگاه سرد او اندکی هم عشق من احراز بود کاش می شد این “غریب” بی نوا راه وصلی بر وجودش باز بود داغ لاله هیچ می دانی تو داغ لاله را گردش خون در درون ژاله را تو شنیدی جوی خون روی زمین می کُشد یک مادر آلاله را شیر را زخمی تو هرگز دیده ای یک یل و صدها هزاران ناله را دیده ای آن لحظه ای که جان دهند صد جوان پاک و شیدا، واله را در دل غربت پریشان گشته ای داغ دلبر باشدش دنباله را مادری را دیده ای گریان شده قصه ی شمع و هزاران شعله را بوده ای یکبار در کوی بدان صد هزاران دشمن و قتاله را این که گفتم قصه و رویا نبود یک “غریب” هست و غم صد ساله را
دیدگاه ها