| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « تیر | شهریور » | |||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | ||
- ۲۱ مرداد ۱۳۹۷ ساعت درج خبر:۵:۳۳
- بدون دیدگاه
افسوس، جاده های جهان را گرفت و بعد جغرافیای تا پریان را گرفت و بعد در آینه، سه ضلع زمان را شکست و بعد از من، گذشته ،آتیه، آن، را گرفت و بعد من آرشی نشسته به کنجم پر از جنون در مرز عشق ،تیر وکمان را گرفت و بعد اسطوره ای لجوج که پا پس نمی کشید در جنگ تن به تن هیجان را گرفت و بعد یک داستان بی سر و ته جای خود گذاشت فصل الخطاب اوج رمان را گرفت و بعد چشمان خیس پنجره هم مانعش نشد با همتی بلند اتوبان را گرفت و بعد بی بازگشت ،گمشده در جنگلی سیاه هر احتمال و حدس و گمان را گرفت و بعد لطفا نگیر خرده بر این لکنت زبان از وا….واژه طرز بیان را گرفت و بعد وقتی شکست حرمت عشق پلنگی یش تندیس نقره،ماه نشان را گرفت و بعد جای دو دست، بال زد و شد کبوتری حس غریب نامه رسان را گرفت و بعد با کوله بار شعر وغزل روی دوش خود “اندوه جاده های جهان” را گرفت و رفت گرفته ابری از اندوه باران آسمانت را و میخواهد ببارد امتداد گیسوانت را تو اما سخت دلگیری چرا در ساعت باران کسی برهم زده آرامش در آشیانت را ویا رقص غم انگیز دو دست موج در ساحل کشیده سمت دریا کشتی بی بادبانت را و غافل مانده ای من مثل گلدانی ترک خورده تماشا می کنم دستان سبز باغبانت را تو ای افسانه ای از پر کشیدنهای سیمرغی که پشت کوه پنهان کرده ای نام و نشانت را در این منظومه باید رهبر سیاره ها باشی که تا پیدا کنند آنها مسیر کهکشانت را ببار ای عشق –بانو حضرت خورشید می خواهد که نقاشی کند در آسمان رنگین کمانت را تو که عطار ما بودی و ما سیمرغهای تو چه شد بستی بروی مشتریهایت ،دکانت را جهان من کم است اندازه ی لبخند های تو تو هم اندازه کن با دردهای من، جهانت را سیاوش وار باک از شعله های هیچ عشقی نیست در این وادی اگر پس داده باشی امتحانت را در این جغرافیا انگار مرز عشق نا پیداست و لو اینکه بریزی در کمان جسم ،جانت را سر تعظیم الا بارگاه عشق لا،حتی به خون آغشته باشی لقمه های خشک نانت را در این دشت مشوش زندگی تکرار خواهد شد بگیری سمت گلها لحظه ای عطر دهانت را مرا در حلقه ی دستان خود زنجیر کن یعنی بپیچان در تن مردابیم نیلوفرانت را در اول عشق از چشمان آدم می شود داخل وبعد آرام میگیرد سراغ استخوانت را خداوندا مگر رنج زمین کم بودی افکندی؟! به روی دوش انسان کوله بار آسمانت را گذشته، پشت سر آینده شاید پیش رو باشد نده از دست شاعر لحظه را، دریاب آنت را به عشق هر چه بادا باد ها بانوی بارانی بزن در استکانم درد تلخ استکانت را شد باز پلک پنجره بستم کتاب را نوشیده بود چشم تو اندوه آب را این بار هم دو ابر که خط می زنند هی- از آسمان دفتر من آفتاب را ساعت به وقت بارش تو کوک می شود هی تیک تیک عقربه هایش شتاب را- ماننند لاشه روی هم انبار می کنند- در هر دقیقه شصت عدد اضطراب را- تا بلکه ابرهای تو باران بیاورد- نم نم بشورد از تن من التهاب را سیگار یا شراب ویا بسته روی میز؟؟!!! من هم میان آن سه عدد قرص خواب را حل کرده در شراب و هی پک زدن و بعد می …می کشم به پنجره ها پلک خواب را حالا به خواب من که به شکل پرنده ای- پرکرده حجم بال و پرت تختخواب را رویاست ؟!نه…..نه…. نه…. که اکسیر عاشقیست آورده پیش طعمه نشانده عقاب را البته احتیاج زیادی به فکر نیست شاعر نوشته جمله ی بعدی جواب را: در این مدار بسته فقط عشق قادر است دریا کند هویت هر منجلاب را من بین تو خودم و خدا گیر کرده ام دشوار کرده هر سه نفر انتخاب را فتوای شیخ می شکند ؟بشکند چه غم وقتی شکسته چین تو مرز حجاب را دیشب پلنگ عاشقی از کوه پرت شد نوشیده از نگاه تو آهو شراب را من گل شنیده ام به خدا بس که باغبان پاشیده در دهان تو با گل گلاب را باید که از زبان تو هر روز بشنوم آهنگ ها و دکلمه ی شعر ناب را تو حاصل تخیل تنهایی منی تبدیل رود کرده تخیل، سراب را حالا سپیده سر زده از خواب می پرم محکم بغل گرفته زمین آفتاب را از انگشتان لرزانش ته سیگار می افتد به روی لخته های شب که از خودکار می افتد سیاهی میرود چشمانش و از تخت می چسبد تقلا می کند برخیزد و هر بار می افتد شب است و پلکهای پنجره در خواب تکراری و از تکرار شب راوی به استغفار می افتد به پایان می رسد تاک تیک های منتظر ماندن و قلب ساعتی حتما شبی از کار می افتد به هر جا می روی آبی ولی در چشم قربانی کبود است آسمانی که درون دار می افتد نوشته دارکوبی بر درختی از کلاغانی به تحریک مترسکها به شالیزار می افتد نخور غم کی صلیبت را به روی دوش می گیری که این قرعه به نام عاشقان بسیار می افتد و قطعا لحظه ی کشف حقایق می رسد روزی نقاب از صورتکها پرده از اسرار می افتد لب بام آمده سر خورده از من آفتابی چند و تقویم قدیمی دارد از دیوار می افتد بکش از زیر پای زندگانی صندلی ، دارد شبیه این غزل در چرخه ی تکرار می افتد دریا در اتاق شماره ۷ هزاران قو اگر سنجاق بر دامان دریاهاست دوباره اضطرابی در دل و در جان دریاهاست!!! اگر چه ماهیان هم پا به پای موج می رقصند وماه از آسمان کوچیده شب مهمان دریاهاست ودرناهای غربت شرمگین سر زیر پر برده به روی عرشه ی کشتی که سرگردان دریاهست نهنگانی دچار یاسهای فلسفی- ساحل یقینا نقطه ی پایانی سلطان دریاهاست “من عصیان می کنم “هستم گواهی میدهد موجی که بودن را بیاموزد اگر عصیان دریاهاست ولی ازبین این تصویرهای روبرو تنها دو دستی بر دو پارو از تو در اذهان دریاهاست نشسته حک کند شاعر کلید واژه هایش را به روی صخره در شعری که با عنوان دریاهاست همیشه سعی اش این بوده که نقاشی کند روزی دو چشمی را یک عمریست پشتیبان دریاهاست قلم حس غریبی دارد و حتی غزل را هم نمی داند که از آن شما از آن دریاهاست اگر دریای غم ساحل ندارد جای خوش حالیست که پایان همین ساحل یقین پایان دریاهاست تو هم رودی شدی مثل هزاران قوی سرگردان که عقدی آسمانی بسته هم پیمان دریاهاست و حتی رود اگر باشی به من پیوست خواهی شد به اقیانوس آرامی که گورستان دریاهاست عبارت داخل گیومه اشاره ای تلویحی به جمله ی آلبرکامو:من عصیان میکنم پس هستم
دیدگاه ها