true

ویژه های خبری

true
    امروز پنج شنبه ۴ تیر ۱۴۰۵

یادت هست آخرین دیدار کنار ساحل انگاه که داشتی پاچه های شلوارم  راتا زانو بالا میکشیدی وقلعه ی رویاهایم  وحصاری بلند، من این سویش و تو آن سویش، وقتی که چهره ام درهم شد. و خاستم حصار  را  بردارم. وتولگدکوبش کردی. گفتی  لیلا این دیدار آخر در زهر آگین ترین غروب عشقت خواهد ماند. آنگاه  که خم شدم تا،پایت راببوسم. صندوق دلت لبریز بود بازش کردی و دلارهای پدرم را برسرم شلیک کردی. هنوز بعداز اینهمه سال، دستان هیچ مردی  را نگرفته ام. زورم به دلارهای پدرم نمیرسد. مرد من چقدر دستهایش لغزنده بود.     برپشت بام آرزوهای سر نبریده ام، بذر گلهای بی منت باران پاشیده ام. گاهی که بیادش می افتم دیده ی بارانی ام، ازگونه هایم غلطان میشود. وگلهای بی منت باران بیقرار میشوند و مثل مادر مرده ای که برمزار دردانه اش افتاده ، زیربغلم رامیگیرند. و پچ پچ کنان میگویند زیاد دوام نمی آورد       بامدادان که هنوزخورشید ازپشت کوهای سیاه افکارم طلوع نکرده بود. آرام بوسیدمت آنگاه که پلکهایت سنگین وسوسه های دیشب بود . دست لای موهای آشفته ات کردم دستم تب کرد. شاید هم انگشتانم درپیچ وخم مسیرش چندسالی پیرترشد. نمیدانم دیشب باتو چه گفته بود که اینگونه پرالتهاب به خروش آمده بودی

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


ajax-loader